همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

هر چه داريم همه از كرَم عباس است

خلقت جنت حق لطف كم عباس است

نه فقط خلق زمين عبد و غلامش باشند

بخدا خيل ملائك حَشَم عباس است

شيعه از كينه دشمن نهراسد هرگز

دين ما تحت لواي علم عباس است

در صف حشر علمدار شفاعت زهراست

علم فاطمه دست قلم عباس است

نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو

عشق ديريست كه در پيچ و خم عباس است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 16:41  توسط   | 

[هرکه سودای تو دارد چه غم از هرکه جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

 

عهد ما با تو نه عهدی که تبطل بپذیرد

بوستانی ست که هرگز نزند باد خزانش]

 

...

 

[دگران چون بروند از نظر، از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی]

 

[به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی]

 

یا صاحب الزمان ادرکنی!...که کس به یاد ندارد چنین عجیب زَمنی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:27  توسط   |